شراب عشق
حیلت رها کن عاشقا ! دیوانه شو ! دیوانه شو !
وندر دل آتش درآ ، پروانه شو ! پروانه شو !
هم خویش را بیگانه کن ! همه خانه را ویرانه کن !
وان گه بیا با عاشقان ، همخانه شو ! هم خانه شو !
رو سینه را چون سینه ها ، هفت آب شو از کینه ها !
وان گَه شراب عشق را ، پیمانه شو ! پبمانه شو !
باید که جمله جان شوی ، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی ، مستانه شو ! مستانه شو !
آن گوشوارِ شاهدان ، هم صحبتِ عارض شده
آن گوش و عارض بایدت ، دُر دانه شو ! دُردانه شو !
چون جانِ تو شد در هوا ، زافسانه ی شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان ، افسانه شو ! افسانه شو !
تو لیلة القبری برو ، تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را ، کاشانه شو ! کاشانه شو !
اندیشه ات جایی رود ، وانگه تو را آن جا کِشَد
ز اندیشه بگذر چون قضا ، پیشانه شو ! پیشانه شو !
بنواخت نورِ مصطفی ، آن اُستَنِ حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی ، حنانه شو ! حنانه شو !
گوید سلیمان مر تو را ، بشنو لسان الطیر را !
دامی و مرغ از تو رَمَد ، رو لانه شو ! رو لانه شو !
گر چهره بنماید صنم ، پر شو ازو چون آیینه
ور زلف بگشاید صنم ، رو شانه شو ! رو شانه شو !
تا کی دو شاخه چون رخی ، تا کی چو بیدق کم تکی ؟
تا کی چو فرزین کژ روی ؟ فرزانه شو ! فرزانه شو !
شکرانه دادی عشق را ، از تحفه ها و مال ها
هِل مال را خود را بده ، شکرانه شو ! شکرانه شو !
یک مدتی ارکان بُدی ، یک مدتی حیوان بُدی
یک مدتی چون جان شدی ، جانانه شو ! جانانه شو !
ای ناطقه بر بام و دَر ، تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را تَرک کن ، بی چانه شو ! بی چانه شو !
مولانا جلال الدین محمد بلخی
خدايا! تو اگر نباشي، به که مي توان گفت