کس نمیداند ز من جز اندکی
کس نمیداند ز من جز اندکی
وز هزاران جرم و بد فعلی یکی
من همی آن دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من
هرچه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده آورده گرفت
نام من در نامه پاکان نوشت
دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
عفو کرد آن جملگی جرم وگناه
شد سفید آن نامه و روی سیاه
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
دربن چاهی همی بودم نگون
در دو عالم هم نمی گنجم کنون
آفرین ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من گردد زبان
شکرهای تو نیاید در بیان
تو در جان منی من غم ندارم
تو ایمان منی من کم ندارم
اگر درمان تویی دردم فزون باد
وگر عشقی تو سهم من جنون باد
تویی تنها تویی تو علت من
تو بخشاینده بی منت من
صدایم کن صدای تو ترانه است
کلامت آیه های عاشقانه است
ترا من سجده سجده می پرستم
که سر بر خاک بر زانو نشستم ...
آدمک
آدمك آخر دنياست بخند// آدمك مرگ همينجاست بخند
آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي// به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دستخطي كه تو را عاشق كرد // شوخي كاغذي ماست بخنــــد
فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت// فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نيست كه نيست// تازه انگار كه فرداست بخنــــد
راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم// پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد
آدمك نغمه آغاز نخوان !! // به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .




خدايا! تو اگر نباشي، به که مي توان گفت