دوست
| ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی | دودم به سر برآمد زین آتش نهانی | |
| شیراز در نبستهست از کاروان ولیکن | ما را نمیگشایند از قید مهربانی | |
| اشتر که اختیارش در دست خود نباشد | میبایدش کشیدن باری به ناتوانی | |
| خون هزار وامق خوردی به دلفریبی | دست از هزار عذرا بردی به دلستانی | |
| صورت نگار چینی بی خویشتن بماند | گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی | |
| ای بر در سرایت غوغای عشقبازان | همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی | |
| تو فارغی و عشقت بازیچه مینماید | تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی | |
| میگفتمت که جانی دیگر دریغم آید | گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی | |
| سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی | صبحی چودرکناری شمعی چودرمیانی | |
| اول چنین نبودی باری حقیقتی شد | دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی | |
| شهرآن توست وشاهی فرمای هرچه خواهی | گر بی عمل ببخشی ور بیگنه برانی | |
| روی امید سعدی بر خاک آستانست | بعد از تو کس ندارد یا غایه الامانی |
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط پروین
|
خدايا! تو اگر نباشي، به که مي توان گفت