من و شب
شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داريم واسه هم
من و شب پشت
سر روز می شينيم حرف می زنيم !
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با
هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب
و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن
من
شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من
که دیوونه ی واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!
وقتی آفتاب می زنه
من
کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست
نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این
خورشید تکراری ی لعنتی بره
من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی
خواد!
وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره !
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۱ ساعت توسط سایه
|
خدايا! تو اگر نباشي، به که مي توان گفت