بانو
بانو، بانوی بخشنده بی نیاز من!
این قناعت تو، دل مرا عجب می شکند.
این چیزی نخواستنت، و با هر چه هست ساختنت.....
این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت و به آن سوی پرچین نگاه نکردنت
کاش کاری می فرمودی دشوار و ناممکن که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم.
کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم.
کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان ،تو را سخت و طولانی وعمیق بخندانم.
کاش می توانستم همچون مهربانترین مادران ، رد اشک را از گونه هایت بزدایم....
کاش نامه ای بودم حتی یکبار، با خوب ترین اخبار.....
کاش بالشی بودم نرم برای لحظه های سنگین خستگی هایت
کاش ای کاش که اشاره ای داشتی
آه که این قناعت تو دل مرا عجب می شکند
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط پروین
|
خدايا! تو اگر نباشي، به که مي توان گفت